|
|
|
نوشته شده توسط : reza akbarian shurkaei
چنانچه دارای سایت، وبلاگ و یا گروه اینترنتی هستید می توانید به دو روش زیر با سیستم تجارت الکترونیک اوکسین ادز همکاری نموده و درآمد ماهیانه بسیار مناسبی کسب نمایید. 1-سیستم همکاری در فروش : شما می توانید با معرفی محصولات موجود در سیستم همکاری در فروش اوکسین ادز به بازدیدکنندگان وبگاهها و یا گروههای اینترنتی خود ، در سود فروش آنها به میزان بسیار مناسبی بهره مند شوید.برخی ازمزایای سیستم همکاری در فروش اوکسین ادز به شرح زیر می باشد: 1-دارا بودن محصولات بسیار جذاب ،جدید ،متنوع ،معتبر و پربازده با پورسانت بسیارعالی (45%) 2-پرداخت 82 درصد از سفارشات ارسالی(پیش خرید سفارشات شما) و 100 درصد سفارشات توزیع شده 3-تسویه حساب هر دو هفته یکبار و بزودی هر هفته 4-عدم کسر هزینه ارسال سفارشات برگشتی از وبمسترها 5-سیستم زیر مجموعه گیری قدرتمند 6-پشتیبانی توسط ایمیل و تلفن 7-امکانات و مزایای ویژه برای وبمسترهای قدیمی، معتبر و پر فروش 8-حداقل پورسانت جهت تسویه حساب هشت هزار تومان 2-سیستم کلیکی : می توانید با عضویت در سیستم اوکسین ادز اقدام به نمایش تبلیغات نمایید و به ازای هر کلیک بازدیدکنندگان برروی تبلیغات تا سقف 500 ریال بعنوان پورسانت دریافت نمایید.همچنین با معرفی این سیستم به دیگران و عضویت آنها از طریق شما به ازای هر کلیکی که بر روی تبلیغات آنها می شود مبلغ 50 ریال از طرف سایت به پورسانت شما اضافه خواهد شد. پرداخت کلیه وجوه و پورسانتها در سیستم تبلیغاتی اوکسین ادز توسط شرکت رفاه گستر جنوب به شماره ثبت 24516 تضمین شده می باشد.استقبال بی نظیر از این سیستم، خود نشان دهنده این مهم می باشد. برای ثبت نام میتونین از اینجا یا با کلیک روی بنرهای تبلیغاتی کنار صفحه وارد بشین.
:: مرتبط با:
متفرقه ,
پیام ها , :: برچسبها:
کسب درآمد ,
اکسین ادز ,
وبمستر ,
پولدار ,
سیستم کلیکی ,
همکاری در فروش ,
پورسانت بالا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 24 شهریور 1390 | نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : reza akbarian shurkaei
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندون تموم بشه ،
فقر اینه که ماجرای عروسی فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما از تاریخ کشورت هیچی ندونی ،
فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و برادپیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی ،
فقر اینه که وقتی با زنت میری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه در حالی که وقتی تنها میری بیرون جلوی پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوشششگلههه،
فقر اینه که وقتی کسی ازت می پرسه در 3 ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی ،
فقر اینه که 6 بار مکه رفته باشی و گرسنگی و درموندگی همسایه بغلیت رو ندونی
فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از مسواک خریدن هات کمتر باشه.
فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی دانلود کنی که شاید بخونی ،
فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی
فقر اینه که ماشین 40 ملیون تومانی زیر پات باشه و قوانین رانندگی را رعایت نکنی
فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ، ما که احتیاج نداریم
فقر اینه که همه جا شعار دموکراسی بدی ، اما تو خونه بچه ات جرأت نکنه از ترست بهت بگه که برحسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات شکسته
فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی هات کدامند، بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون.
:: مرتبط با:
متفرقه ,
زیبا و خواندنی , :: برچسبها:
فقر ,
فرهنگ ,
حج ,
گرسنگی ,
همسایه ,
کتاب ,
تاریخ انتشار : سه شنبه 2 خرداد 1391 | نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : reza akbarian shurkaei
 یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد.
او پرسید: “چه کسی این بیست دلار را میخواهد؟"
دستها بالا رفت. او گفت: “من این بیست دلار را به یکی از شما میدهم. اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.”
او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید: “چه کسی هنوز اینها را میخواهد؟”
باز هم دستها بالا بودند
.
او جواب داد: “خُب، اگر این کار را کنم چه؟”
او پولها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد، بعد آنها را برداشت و گفت: “مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را میخواهد؟”
بازهم دستها بالا بودند!
سپس گفت:
“هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم، شما هنوز هم آنها را میخواستید. چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار میارزید.
اوقات زیادی ما در زندگی رها میشویم، مچاله میشویم، و با تصمیمهایی که میگیریم و حوادثی که به سراغ ما میآیند آلوده میشویم.
و ما فکر میکنیم که بیارزش شدهایم!
اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد…
شما هرگز ارزش خود را از دست نمیدهید.
شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.
ارزش ما در شکست یا پیروزی نیست…
ارزش ما در این جمله است که: “ما که هستیم؟”
من پاسخ این پرسش را میدانم!!
هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید…...
:: مرتبط با:
متفرقه ,
زیبا و خواندنی , :: برچسبها:
استثنایی ,
سمینار ,
ارزش انسان ,
مچاله شدن ,
پول ,
تاریخ انتشار : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : reza akbarian shurkaei
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!
همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...
:: مرتبط با:
متفرقه ,
زیبا و خواندنی , :: برچسبها:
دختربچه ,
جهارراه ,
دختر گل فروش ,
عصبانیت ,
کتک خوردن ,
تاریخ انتشار : جمعه 29 اردیبهشت 1391 | نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : reza akbarian shurkaei
 می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود ، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست .
قبل از شروع جلسه ، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست ، اما پیرمرد توجهی نكرد و روی همان صندلی نشست ..
جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند ، اما پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمی کرد .
جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماینده انگلستان نشسته اید ، جای شما آن جاست .
کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا میكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت :
شما فكر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است ؟
نه جناب رییس ، خوب می دانیم جایمان کدام است ..
اما علت اینكه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای دیگران نشستن یعنی چه ؟
او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان ...
سكوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پایان سخنانش كمی سكوت كرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت.
با همین ابتکار و حرکت ، عجیب بود که تا انتهای نشست ، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد .
:: مرتبط با:
متفرقه ,
زیبا و خواندنی , :: برچسبها:
دکتر مصدق ,
مصدق ,
دادگاه لاهه ,
ملی شدن صنعت نفت ,
انگلیس ,
نفت ,
تاریخ انتشار : چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 | نظرات ()
|
|
نوشته شده توسط : reza akbarian shurkaei
اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهایی را كه تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ایی زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می كردیم و اگر شانس یارمان بود و از همان شامپو ها یك عدد صورتی رنگش كه رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی كیف می كردیم.
سس مایونز كالایی لوكس به حساب می آمد و ویفر شكلاتی یام یام تنها دلخوشی كودكی بود.
صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كامیون در محله ها توزیع می شد، خالی كردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب. روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره بندی بود،
نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پو شیدن كفش آدیداس یك رویا بود.
همه اینها بود، بمب هم بود و موشك و شهید و ...
اما كسی از قحطی صحبت نمی كرد!
یادم هست با تمام فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری كمك های مردمی وارد كوچه می شد بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود.
همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود.
امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوكس خارجی در هر محله و گوشه كناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روكش طلا، رینگ اسپرت تا...
و حال با تن های فربه، تكیه زده بر صندلی ها نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن كلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.
مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ایی نایاب شود! اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن دیگران سیری ناپذیر شده است.
ورشكسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، بی سوادی استادها، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی خانه سینما، بسته شدن مطبوعات و ... برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادكلن مورد علاقه مان سخت نگرانیم! ...
می شود كتابها نوشت...
خلاصه اینكه این روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم.
هركس تنها به فكر خویش است به فكر تن خویش!
قحطی امروز قحطی انسانیت است
قحطی همدلی
قحطی عشق
در دنیا هیچ چیزی به اندازه آموختن برای ساختن یك زندگی انسانی اهمیت ندارد و این آموزش از هر قوم و ملیتی میتواند باشد. انتشار این مطالب شاید بتواند به اندازه ذره ای ناچیز در ترویج گزینه های مثبت رفتار عمومی و فرهنگ سازی موثر باشد.
:: مرتبط با:
متفرقه ,
زیبا و خواندنی , :: برچسبها:
قحطی ,
عشق ,
محبت ,
همدلی ,
جنگ ,
تجمل گرایی ,
انسانیت ,
وسایل خارجی ,
تاریخ انتشار : دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 | نظرات ()
|
|
|
|
|