تبلیغات
وکا
 
گویند روزگاری کار بر ایرانیان دشوار افتاده بود، و آن دشواری دندان طمع عثمانی را تیز کرده و سلطان عثمانی به طمع جهانگشایی چشم بر دشواری‌های ایرانیان دوخته بود. پس ایلچی فرستاد که همان سفیر است، تا ایرانیان را بترساند و پس از آن کار خویش کند.

ایلچی آمد و آنچنان که رسم ماست با عزت و احترام او را در کاخی نشاندند و خدمت‌ها کردند. به روز مذاکره رسمی وکیلان همه یک رای شدند که این مذاکره حساس است و بدون بهلول رفتن به آن دور از تدبیر کشورداری است. وزیر که خردمند بود گفته وکیلان مردم پذیرفت و بهلول را خواست و خواهش کرد او هم همراه باشد. بهلول که هشیار بود و با نیک و بد جهان آشنا، هیچ نگفت و پذیرفت.

سفره گستردند و آنچنان که رسم ماست به میهمان‌نوازی پرداختند. بهلول روبروی سفیر عثمانی در آن سوی سفره نشسته بود. پلو آوردند در سینی‌های بزرگ، و بر سفره چیدند، زعفران بر آن ریخته و به زیبایی آراسته. سفیر عثمانی به ناگهان کاردی برگرفت و هر چه زعفران بر روی پلو بود به سوی خویش کشید و نگاهی به بهلول انداخت. بهلول هیچ نگفت. قاشقی برداشت و با ادب بسیار نیمی از زعفران سوی خود آورد و نیم دیگر برای سفیر گذاشت. سفیر برآشفت و با کارد خویش پلو را به هم زدن آغاز کرد. آنچنان بلبشویی شد که کمتر زعفرانی دیده می‌شد و بخشی از پلو هم به هر سوی سفره پراکنده شده بود. بهلول دست در جیب کرد و دو گردو به روی پلو انداخت. سفیر آشفته شد و تاب نیاورد و خوراک وانهاد و دستور رفتن داد.

عثمانی‌ها بی‌ خوردن خوراک و با شتاب بر اسب‌ها نشسته و رفتند. وزیر که خردمند بود اما در کار بهلول وامانده و از ترس رنگش مانند زعفران گشته، نالان شد و به بهلول گفت این چه کاری بود، همه کاسه‌کوسه‌ها به هم ریخته شد و آینده ناروشن است. بهلول پاسخ داد مذاکره پایان یافت و بهتر از آن شدنی نبود. وزیر چگونگی آن پرسید. همگان ادب بهلول بر سفره دیده بودند و او بی‌کم و کاست تدبیر خویش نیز بگفت.

سفیر آنگاه که کارد برگرفت و همه زعفران سوی خویش کشید، دو چیز گفت. نخست آن که با کارد آغازید و نه با قاشق، یعنی که تیغ می‌کشیم و دیگر اینکه همه جهان از آن ماست، تسلیم شوید. من قاشق برداشتم و نیمی پیش کشیدم. یعنی که نیازی به تیغ کشیدن نیست، نیم از آن شما و نیمی هم از ما. او برآشفت و پلو به هم زد و من نیز دو گردو انداختم. و این گردو که در قم و ری به آن جوز هم گویند، چون دو شود همه دانند که چه گوید، شما چگونه ندانی، مگر ایرانی نیستی. وزیر شرمگین شد و آفرین‌ها بر بهلول خواند.

منبع:rozanehonline.com


برچسب ها : داستان , وکا , حکایت , بهلول , تقسیم پول ,

نظرات () نویسنده: reza akbarian shurkaei دوشنبه 3 مهر 1391 - 01:53 ب.ظ

آخرین مطالب

» خداحافظی ( یکشنبه 15 بهمن 1391 )
» آرزوی مادر ( یکشنبه 7 آبان 1391 )
» دایره ای به مساحت زندگی... ( شنبه 6 آبان 1391 )
» حافظ - غزل 299 ( سه شنبه 25 مهر 1391 )
» مرد میانسال ( دوشنبه 24 مهر 1391 )
» گردنبند مروارید ( شنبه 22 مهر 1391 )
» قرار مهم ( چهارشنبه 19 مهر 1391 )
» ناخدای شجاع ( سه شنبه 18 مهر 1391 )
» مکالمات خیام با دوس دخترش! (طنز) ( دوشنبه 17 مهر 1391 )
» قضاوت ( چهارشنبه 12 مهر 1391 )
» زندگی یعنی چه؟! ( جمعه 7 مهر 1391 )
» درخت روز تولد شما چیست؟ ( جمعه 7 مهر 1391 )
» سیر تکامل خواستگاری ( پنجشنبه 6 مهر 1391 )
» خاطرات جالب و خنده دار از سوتی های ایرانی ( پنجشنبه 6 مهر 1391 )
» شوخی جدی!!! ( چهارشنبه 5 مهر 1391 )
 

نویسندگان





Powered by WebGozar

این صفحه را به اشتراک بگذارید

نظرسنجی

جدید: به نظرتون این موضوعاتم رو حذف کنم؟



آمار بازید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
Future Google PR for veka.mihanblog.com - 3.05

درباره وبلاگ